سنگ صبورم خداست...
لوگوی وبلاگ

سنگ صبورم خداست...

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

هو الغریب...



چندیست اسیرِ سکوت گشته ام...چندیست که روزها را به تماشا و زل زدن می گذرانم...

نه می فهمم کی روز میشود کی شب...چندیست روزها یا به آسمان آبی خیره میشوم و یا به ماهی های اتاقم...چندیست شب ها در سرما باز هم خیره میشوم به جبار... از آن نگاه ها که در سرما بدون لباس گرم میروم سراغشان...از آن نگاه ها که همیشه باعث میشود مادرم بر سرم غر بزند که باز بی لباس رفتی؟!!! و خنده ای تلخ بر لبانم می گذارم تا مبادا متوجه اشک های ریخته شده ام نشود و میگویم آخر بادمجان بم که آفت ندارد!!! دستانم چندیست که همیشه سرد است...سردی که به قول مادرم آن قدر زیاد شده که آدم فکر می کند تکه ای یخ در دست دارد...آخر مادرم همیشه عادت داشت دستانش را بخاری اش گرم کند!!!

و حال این بخاری مدتیست که خاموش شده انگار!!!

چندیست همدمم شده چند آهنگ و یک دفتر و ماهی ها و یک عالمه تنهایی و یک دنیا حرف نگفته که نگه داشتمشان برای روز مبادا...

اما حال سکوت را شکسته ام هر چند که اسیرش هستم هنوز...

شکستمش تا بلند فریاد بزنم که آی زندگی هنوز فاطمه زنده است...هنوز زانوهایش قدرت دارد که راه برود...

شکستمش تا زندگی خیال برش ندارد که از شر فاطمه هم راحت شده!!!

آمدم تا به زندگی ثابت کنم که سکوت فاطمه از سر ضعف نیست...سکوتش تنها نشانه ایست به حرمتِ قلب پر از دردش...

سکوت کرده شاید دردها التیام یابند...اما زندگی خیال کرد سکوتم از سرِ ضعف است...

آی زندگی!خواستم بگویم که فاطمه هنوز در مقابل تو و دردهایت کم نیاورده!!

هنوز می خواهد بجنگد...زیرا هنوز در سوز سرما باز هم نیرویی او را می کشاند به سمت تلاش برای رهایی...

هنوز نیرویی باعث میشود راه برود...زیرا هنوز او هست...هر چند دور ولی هست...بودنش حرمت دارد...این آهنگ می گوید اگر نباشد حتی خنده هایش را هم از دنیا پس می گیرد...اما او هست...او هنوز برای من است...

می خواستم تمامشان را تک به تک از زندگی پس بگیرم اما پسشان نمی گیرم تا به خودم و او ثابت کنم که هنوز امید است....هنوز خدا هست...هنوز خدا خدایی می کند...هنوز باید عاشقی کرد...هنوز باید عاشقش شد... عاشق محبوب آسمانی ام...

هنوز باید ....


آی زندگی!!فاطمه آماده است و زنده...سکوتش را جدی نگیر...

....
....





پ.ن 1: این روزها تک تک جمله های این آهنگ زمزمه ی شب و روزِ روزهای سکوتم بوده و هست...
چون عجیب توصیف سکوت این مدتم بود....

تک تک جمله های این آپ با اشک چشمام نوشته شد...اشک هایی که می ریختن روی کیبورد و بازم دستای سردم با تموم بی حسیشون می نوشتن....


پ.ن 2: در توضیح عکس هم باید بگم که این ماهی ها، ماهی های اتاق منن...ماهی هایی که تنها شاهدان زنده و زمینی اشک های شبونه ی منن...وگرنه شاهد اصلی که خداست...


پ.ن 3: ترانه ی سکوتمو تنها تو میشنوی عزیز           عطر زلال غزلو رو تن واژه هام بریز


[ یکشنبه 2 بهمن 1390 ] [ 22:57 ] [ FATEMEH ]

 

هو الغریب... 

 

شب...تنهایی...نور ماه...نوشتن...   

کلمات....کلمات....کلمات....کلمات... 

                                              

کنار هم گذاشنشان آخر تا به کی؟تا به کی بنویسم و کلمات را کنار هم بگذارم؟ تا به کی بنویسم از این همه احساس؟تا به کی قلم بزنم؟ عاقبت تمام این نوشتن ها که یا سوزاندشان است و یا دفن کردن و سپردنشان به دنیای مردگان؟ 

اما حال چه کنم که کلمات قدرتشان را از دست داده اند برای بیان آنچه که درونم می گذرد؟  

نوشتن حس می خواهد...اما چگونه بنویسم حال که بی حس شده ام؟ 

 

حال که سرد شده ام....حال که زمستان نجیبم آمده و مانند زمستان سرد شده ام....سردی دستانم دیگر عادی شده برایم...  

آن هم دستانی که همیشه گرم بود حتی در زمستان...و لرزشی  خفیف در تمام وجودم....از او تنها همین ها برایم مانده و بس...  

برای تسکین این سرما و لرزش پناه می برم به ژاکتی که دیدنش وجودم را به لرزه در می آورد...ژاکتی که تار و پودش را محبت بافته....ژاکتی که در سرمای تنهایی محافظتم می کند از سوز سرما.... 

دیگر حفظ ظاهر کردن به قول این آهنگ سخت شده است....خیلی سخت...  

اما با این وجود پناه میبرم به ژاکتم...می پوشمش....چه جادویی دارد این لباس... 

 

گرم میشوم اما می دانم که زود گذر است..باید همیشه تنم باشد...  

با این وجود چیزی که به آن زندگی می گوییم همچنان ادامه دارد و باید به حرمت نفس هایی که خدا ارزانی ام کرده است زندگی کنم  اما .... 

 

ژاکتم!تن پوش همیشگی ام شو تا زنده بمانم.... 

 

 

تنها همین.... 

.... 

[ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 10:33 ] [ FATEMEH ]

هوالغریب.... 

 

راستش تصمیم گرفتم که تو این آپ(متفاوت ترین و بی ربط ترین پستم) از صورت فلکی جبار با همون شکارچی براتون بگم...همون که بارها ازش تو آپ هام نام بردم...در موردش یه اطلاعاتی بدم که شما هم این شب ها که مهمون آسمونه بهش نگاه کنید و از بهشت بالای سرتون لذت ببرید...چیزی که خیلی خیلی زیبا تر از زمین خودمونه...زمینی که زیباست و این ما آدم هاییم که زشتش کردیم... 


بگذریم... 


در مورد این که چجوری تو آسمون پیداش کنید باید بگم که اگر یکم دقت کنید خیلی خیلی راحت می تونید پیداش کنید چون به شدت شبیه به یک شکارچیه ...یه شکارچی که هم سپر داره هم گرز!!! این هم شکل ظاهری اون توی آسمون...ببینید چقدر به اسمش میاد!!! )هر چند که ما هنوزم با اون بنده ی خدا سر این موضوع به تفاهم نرسیدیم که شبیهش هست با نه!!) (و هنوزم بر این عقیده ام که هر بار دیدنش فقط اون بنده خدا رو به یادم میاره...این هم لینک اون بنده ی خدا که قبلا هم ازش نوشتم...)

 

orion


و اما این صورت فلکی یه سحابی خیلی خیلی زیبا هم داره...در تعریف سحابی هم باید بگم که سحابی هم محل تولد و هم مرگ ستاره هاست...شاید جالب باشه براتون که بدونید ستاره ها وقتی می خوان بمیرن برمیگردن به جایی که ازش متولد شدن یعنی سحابی محل تولدشون...برای همین هم سحابی ها جز زیباترین اجرام آسمون هستن... 


براتون یک عکس از این سحابی زیبا رو میزارم...  

 

سحابی جبار


البته باید یک نکته ای بهتون بگم اونم این که وقتی با تلسکوپ با حتی دوربین دوچشمی به اجرام آسمون نگاه می کنید انتظار نداشته باشید اون ها رو رنگی ببینید...چون چشم انسان قادر به تشخیص رنگ اون ها نیست و با تلسکوپ شما کاملا هر جرمی رو تو آسمون سیاه و سفید می بینید...و در عکس ها هستند که ما می تونیم رنگ واقعی اون ها رو ببینم....و شاید براتون این قضیه وقتی جالب بشه که هم زمان از اون جرم ها عکس بگیرید چون عکسی که میگیرید رنگی خواهد بود ولی شما اون رو سیاه و سفید می بینید...البته این موضوع حتی ذره ای هم از هیجان دیدن آسمون کم نمیکنه...هیجانی که اگه فقط یکم به آسمون علاقه داشته باشید باعث میشه حتی تو سرمای زمستون هم چشمتون به آسمون باشه...به بهشت بالای سرمون...و باعث میشه که مثل من تو سرما از شدت سرما دستاتون کبود بشه و بی حس ولی بازم چشماتون پی زیبایی بگرده...خلاصه که خودمونی بگم آسمون بدجوری آدم رو دیوونه ی خودش می کنه.... 


آسمون زمستون اون قدر اجرام زیبا داره که نمی دونم از کدوم بگم...اما کمی بالاتر از جبار می تونید خوشه ی پروین رو ببنید که جز خوشه های باز محسوب می شه و همین امر هم زیبایی اون رو دو چندان می کنه... 


چیز های دیگه ای هم که میشه این شب ها دید کهکشان آندرومدا هستش که اگه شرایط رصدی مناسب باشه حتی با چشم هم دیده میشه...به صورت یک گرد... که در صورت فلکی زن به زنجیر کشیده شده قرار گرفته این کهکشان... و شاید براتون جالب باشه که عمر کهکشان ما با وجود همین کهکشان تموم میشه...یعنی ناسا به تازگی به این موضوع دست یافته که پایان راه شیری زمانی خواهد بود که به کهکشان آندرومدا برخورد کنه و این یعنی پایان راه شیری... 


خلاصه که در مورد آسمون حرف زیاده برای گفتن...
 

و این که آسمون رو از دست ندید..واسه تسکین دردهایی که دنیا بهمون میده بهترین مرهم همون دل بستن به آسمون و دل کندن از این دنیاست... 

 

خوشه پروین


در ادامه باید بگم که عکس بالا مربوط میشه به خوشه ی پروین که بسیار بسیار زیباست ... 

  

***برای تولدم دنبال جمع کردن حرفام بودم برای گفتن اما تموم حرفام رو خلاصه کردم تو این آپ...فکر نکنم جز خودم کسی ارتباطشو بدونه...  

نمی دونم...یه ۸ دی دیگه هم اومد و ...

 اما 23 سال گذشت...فقط همین.... 

... 

[ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 10:52 ] [ FATEMEH ]

هوالغریب... 

 


امروز مهمان داشتیم...یعنی شهرمان مهمان داشت آن هم درست در شب یلدا... 


از چند روز پیش مدام اس ام اس می آید که او در راه است و مسیر حرکتش را برایمان می گوید و می گوید که به استقبال این مهمان برویم... 


خلاصه که انگار همه ی شهر در تکاپوی آماده کردن شهر هستند برای آمدن این مهمان...اما من در این میان با هر اس ام اس می گویم خب می آید که می آید... 


خلاصه که روز موعود فرا می رسد و مهمان از راه می رسد...اما نمی دانم با چه رویی می آید...چطور رویش می شود برای مردمی حرف از عدالت و خوبی بزند در حالی که هر روز می بینم مردمی که در فقر  هستند...هر روز بچه های بیشتری را می بینم که در گوشه ی خیابان با التماس می خواهند که از آن ها فال بخرم و هر بار هم تمام فال هایش را بخرم و بعد تمام فال هایش را برگردانم به خودش...آخر تو با چه رویی آمده ای به این شهر ای مهمان؟ 


چطور رویت می شود در شهری صدایت طنین انداز شود که خون بسیاری از جوانانش را در راهی از دست داده که تو به آسانی در حال خراب کردن آنی؟!! 


چطور رویت می شود در چشم مادر شهیدی نگاه کنی که چشم انتظار فقط قطره ای محبت است... 


آخر او جوانش را داده که تو برایش دروغ بگویی؟! 


از چه بگویم؟ وقتی که شب قبل از آمدنت التماس و اشک های مجروح جنگی را دیدم که می خواست نامه ای را به دست تو برساند نه برای جبران 8سالی که برای کشورش جنگید...بلکه برای این که بگوید که خرج بچه هایش او را مجبور به این کار کرده است... 

 

او را که به لطف تو نیازی نیست...او با خدای خودش معامله کرده است... 


چطور رویت شد آمدی؟ رویت می شود در چشم آن مرد نگاه کنی؟؟ مردی که می خواست تنها یک نامه به تو بدهد تا از وضعش برایت بگوید...آن وقت آن مسئول حتی حاضر نشد که امروز این نامه را به تو برساند... 


چطور التماس چشمانش دلش را به درد نیاورد؟چطور التماس چشمانش را نادیده گرفت؟ 


چطور رویت می شود در چشم مردمی که خوشحالند ازین که تو آمدی به شهرشان نگاه کنی و وعده های دروغین بدهی؟؟ 


از تو می توان ساعت ها گفت و گفت...چون دردهای زیادی گذاشته ای برای گفتن...
....
... 


پ.ن ۱: آی مهمان...تو هم هیچگاه اینجا و دردهایی که اینجا نوشتم را نه می بینی و نه خواهی فهمید!!!  تو که رفتی اما کاش یادت بماند که چه ها که نکرده ای!!! 


کاش یادت بماند آقای رئیس جمهور.... 

  

 

 

پ.ن ۲: پاییز پر از دلتنگی من!!امشب می روی تا زمستان نجیبم بیاید... 

 

فقط خواهش می کنم با رفتنت تمام دلتنگی ها را هم با خودت ببر...باشه پاییزم؟!!


شب یلدای خوب و قشنگی داشته باشین...
... 

 

پ.ن ۳:در توضیح مطلب باید بگم که امروز آقای رئیس جمهور مهمون شهرمون یعنی ورامین بودن و حضورشون حتی باعث شد که من تو این وب بگم که کجای ایران زندگی می کنم...و این مطلب هم صرفا واسه ایشون نوشته شد!!! 

...  

 

[ چهارشنبه 30 آذر 1390 ] [ 15:37 ] [ FATEMEH ]

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>

.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

آدم خلیفه ی تنهای خدا روی زمین است

امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاح اش

...و سلاح او گریه است...

      .: فاضل نظری :.

و حال اینجا من خلیفه تنهای خدایم که برگشته ام به آخرین سلاحم...
...

تنها همین...
...
.
موسیقی
آهنگ:ترانه ی سکوت خواننده:حمید حامی
آمار سایت
?