ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
هوالغریب....
رسیدیم به اردیبشهت و صورت فلکی این ماه...نام این صورت فلکی ثور هست که ثور در عربی یه معنای گاو هستش...
و این صورت فلکی از جمله صورت فلکی های زمستون محسوب می شه که تو شبای بلند زمستون به شخصه ساعت ها رو صرف دیدن یکی از اجرام این صورت فلکی کردم...چون جرم مورد علاقه ی خودم در این صورت فلکی واقع شده...
خب در توصیح باید بگم که این صورت فلکی به شکل یک گاو هستش...و پر نور ترین ستاره این صورت فلکی دبران هستش که اون رو به عنوان چشم گاو در نظر می گیرن در افسانه ها و از ستاره های قدر ییک محسوب میشه و بنابراین پر نورترین ستاره ی این صورت فلکی در نظر گرفته میشه و 65سال نوری با ما فاصله داره...و در این صورت فلکی خوشه ی مورد علاقه ی من قرار داره...که نام این خوشه،خوشه پروین هستش که در مورد خصوصیات و ویژگی های این خوشه می شه یه آپ جدا رو گذاشت...
فقط میگم که این خوشه ازهفت ستاره ی نزدیک به هم تشکیل شده ...که یک بار هم عکس این خوشه رو گذاشتم براتون...خب صورت فلکی ثور را در بیشتر ماهها میشه دید اما بهترین موقعیت و بیشترین مدت شبانه برای مشاهده اون آذرماه هستش. خوشهٔ پروین در این صورت فلکی شاخص است. صورت فلکی ثور در آذرماه تقریبا همزمان غروب خورشید، از جانب شرق طلوع می کنه و در حوالی نیمه شب به بیشترین ارتفاع خود از افق میرسه و بعد مسیر خودش رو به طرف مغرب ادامه میده. و متقابلا هنگام طلوع خورشید درحال غروب کردن هستش.
نکته ی دیگه این صورت فلکی این هستش که با استفاده از شاخ این صورت فلکی که به شکل حرف v انگلیسی هستش و چشم گاو هم در شاخش واقع شده میشه جهت قبله رو به راحتی تشخیص داد و همچنین با توجه به خوشه پروین که این هم یکی از نکات بسیا جالب این صورت فلکی هستش...در مورد این صورت فلکی همین نکات به ذهنم میرسه و در ادامه مطلب هم افسانه مربوط به این صورت فلکی رو خواهم نوشت....
ادامه مطلب
هوالغریب...
از سره شب معلوم بود از آن شب هاست که بیدارم...از آن شب ها که بیدارم و غرق فکر...هوا هم نوایم شده...رعدو برق می زند و باران هم می آید و من هم می نویسم در این نیمه شب بارانی...
هم نوا با صدای فریدون سلام می کنم به تمام زندگی ام...به تمام درد و رنچ هایش...به تمام غصه هایش...به تمام خنده ها و گریه هایش...به تمام چیزهایی که بر من ارزانی داشته است...به تمام چیزهایی که به قول مرحوم حسین پناهی برای من است و این حرفش عجیب مرا آرام می کند...مخصوصا با صدای خودش که می گوید:
تا هستم جهان ارثیه بابامه...سلاماش...همه ی عشقاش...همه ی درداش...تنهایی هاش ...
وقتی هم نبودم مال شما...
می نویسم و می نویسم و بعد ساعت ها وقت صرف این قالب می کنم تا این بشود...
آخر تصمیم گرفتم وبم را هم پر از عطر قرآن کنم این روزها که می خوانمش...
نمی دانم چه بگویم جز این که این نیمه شب بارانی و پر شدن تمام وجودم و اتاقم از بوی قرآن و باران و بوی گل های پشت پنجره ی اتاقم عجیب آرامم کرده...انگار که دیگر متعلق به زمین نیستم...انگار که وقت پروازم رسیده...باید بپرم...
خدایا برای تمام آرامشی که در اوج ناآرامی ها و مشکلاتم بر من ارزانی می کنی از تو سپاسگذارم...
می دانم که آن قدر مهربان هستی که حواست به ماهی کوچکت هست که تنها چشم به رحمان بودن تو دارد...
خدایا قدر تمام قطرات بارانی که امشب ارزانی مان داشتی دوستت دارم....
هوالغریب...
یادت است برایت این گونه خواندم:
تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست
تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست...
دیدی گفتم به دنیا اعتمادی نیست؟دیدی گفتم که بازی مان می دهد؟...سردت می کند در بین تمام آوارها؟
اما این روزها عجیب دلگیرم...دلگیرم از تمام خودم...از تمام تو....از تمام نبودن ها..از تمام سردی ها...از تمام نبودن هایت...
و از تمام نبودن هایم....
نمی دانم به کدام بهانه این بار بودنت را التماس کنم...چون بهانه های من برایت کافی نیست...همیشه این را گفته ای...شاید هم به قول تو من زیاد خوش بینم...اما میدانم که دلم به من هرگز دروغ نمی گوید...می دانم که دلم برای بودنت کافی نیست...آن قدر بزرگ و کافی نیست که راضی ات کند دل خوشش باشی...حتی با وجود تمام سختی ها و مسافت بینمان...
راستش این بار نمی دانم که چگونه بودنت را بخواهم...آخر بودن که دلیل نمی خواهد...اما انگار تو این را فراموش کرده ای...برای بودن دنبال دل خوشی هستی...من این جایم ولی...هستم...نفس می کشم...زنده ام...
چقدر درد دارد که باشی ولی این گونه...نمی دانم چه بگویم...
سکوت آخرین سنگر من است...شاید وقتش رسیده که بایستم و تنها از دور نگاهت کنم که با دنیای بدون من چه می خواهی بکنی همه ی وجودم...
هوالغریب...
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تــــو را پیش از ازل می آفرید
من عـــــــاشق چشــــــمت شدم در عقل بود و در دلی
چیزی نمی دانم ازین دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یـــــک لحـــــظه بود
وقتی که مـــــــن عاشق شدم شیطان به نامـــــــم سجـــــــده کرد
مـــــــن بودم و چشـــــــــمان تـــــــــو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
فقط یک چیز:خدایا یکی از ماهی هایت اشک هایش آب تنگش را شور کرده...اندکی نفس می خواهد و تازگی...خدایا می دانم حواست هست...اما ماهی ات بی تاب است و بی طاقت...پناه تمام بی کسی ها و دردهایش شو...
یک موی دیگرش هم سفید شدها!!!


